امروز آسمان ِ عشقم کبود است کبود
امروز روز عشق است
و من گم می کنم خود را در همه پیچهای بی بازگشت تا شاید در بی برگشت ترین قصه
های دنیا بیابمت و زمزمه عاشقانه امروز را در گوشت زمزمه کنم و عاشقانه نگاهت را
بدزدم و در هجوم همه خاطراتم ، رویاهایم را رنگ زنم
برگرفته از وبلاگ پشت نقاب شب

خیلی چیزها را به تو مدیونم ...به گذشتن ات ...به این که اگر در لحظه های بی کسی و اندوه و تنهایی نمی گذشتی چقدر زندگی سخت و نا ممکن می شد .اگرچه گاهی در لحظه های سرشار از عشق و خوشی و بی دردی دوست داریم دیر بگذری ...گاهی التماست می کنیم که کاش اصلا نگذری ...اما بهتر که تکرار شوی تا اصلا نگذری و در این روزمرگی ها دچار سکون باشی !
گاهی بعضی خاطرات و اتفاقات را که مرور می کنم با خودم می گویم چقدر مدیون توام ! چه دردهایی که با گذشتن ات برام قابل تحمل تر شد و چه روزهای بدی که اگر قرار بود در آن لحظه ها بمانم نابود می شدم !خیلی ها شکایت داریم از زود گذشتن ات ...
از پیر شدن ...از دست دادن خیلی چیزها ... سخت است ببینی روز به روز به تارهای موهای سفیدت اضافه می شود و چین و چروک های چشم هایت خبر از کم شدن فرصت و آماده شدن برای رفتن می دهد ...خیلی سخت است که ببینی هفته ها ...روزها ...و حتی سال ها چقدر سریع و بی محابا می گذرند و هیچ اختیاری برای نگه داشتن حتی یک ثانیه را برای خودت نداری ! این روزها خوشحالم که زمان می گذرد ...دوستی هایی که رنگ می بازند و دوستی هایی که هر روز در گذشت زمان ثابت تر و پر رنگ تر می شوند ! خوشحالم که زمان می گذرد و خیلی از اتفاقات و آدم ها از غربال زمان ناخواسته عبور می کنند ! عشق ها محک می خورند ! آدم ها محک می خورند ! سیاهی هایی که سپید می شوند و سپیدی هایی که سیاه ! وقتی خاطرات را مرور می کنی درست در شرایط خاصی فکر می کردی این لحظه آخر دنیاست و من نمی توانم نمی توانم از این خاطره بد ...اتفاق بد ...عبور کنم ! اما لحظه ها تو را در آغوش می کشند و با سرعتی که شاید شبیه عبور یک کابوس تلخ ...یک رویای آشفته ی شبانه باشد تمام می شود جز خاطره ای کم رنگ چیزی نمی ماند !
این روزها خوشحالم که برای دوست داشتن ...برای عشق ...و برای خیلی از حقیقت های دیگری که امروز جز نامی از آن ها باقی نمانده و آدم هایی که گاه از سر بیکاری عاشق می شوند و بی گاه از سر بی خیالی فارغ !
زمان فرصتی برای محک می دهد !
خوشحالم که هنوز به عشق ایمان دارم ! به معجزه ی مسیحایی تو ! به آرامش بودنت ! و هنوز چشم هایت من را به یاد آسمان می اندازد ! خوشحالم که اگرچه زمان می گذرد، تو هنوز تنها کسی هستی که از این غربال نه خاکستر و سنگ ...چون جواهری با ارزش مانده ای !
خوشحالم که زمان می گذرد و غربال می کند !تنها "عشق" در گذر زمان جان می گیرد و نمی میرد !
و تو می مانی ...زیرا که "عشق" ماندنی است ....
سلام دلتنگی زیبای همیشگی ام !
چقدر این روزها بیقرار توام ...مرداد هنوز به نیمه نرسیده اما دیگر تاب دوریت را ندارم ...کاش که فصلِ من، آغاز شوی ...پاییز فصل غریب هاست و من تنها در پاییزها ، احساس تنهایی نمی کنم ...پاییزها کلاغ ها می خوانند .پاییزها شاخه های درختان در هوای ریختن برگ هایشان می گریند ...پاییزها باران می آید ...پاییزها طبیعت با این دل بیقرار و غریب من می گرید ...حالا فهمیدی چرا بی تاب دوریت شده ام ؟ دلم ...دلم دارد می ترکد ! مثل اناری که ترک ترک خورده...خون می گرید ! دارم همه ی دانه ها ی دلم را می گریم .اصلا نه ...می گذارم برای تو ای یار بی وفای دل آزار تا بر ترک های روحم ...نمک بپاشی و با خون زخم های من ضیافتی به پا کنی ...گوارا بادت این شراب ...وقتی که مست می کنی و زخم می زنی و با قهقه های مستانه ات دور می شوی ...دور ...دور ...
آه از این سوزگار ...تو هم که دیگر سراغ ما نمی آیی باران ...قرار ما این نبود ! همیشه پا به پای دردهای آسمان گریسته ام ...همیشه پا به پای غروب ها، خورشید را دلداری داده ام .همیشه برای گنجشک های خیس دانه ریخته ام و برای بید مجنون های عاشق خبر از لیلی آورده ام .همیشه برای چشم های بیقرار ،قصه ی ستاره ها را گفته ام .همیشه برای کلبه های احزان فال یوسف گرفته ام و برای هزار و یک شب تنهایی ، هزار و یک نامه ی عاشقانه نوشته ام .آه از دردهایی که به جان خریدم و آه از نیش هایی که به دل ! فدای یک تار موی عشق جان بی قدر من! که زنده باد دلی که عشق را می فهمد !
قرار ما غریبی نبود ...تقدیر ناگزیر من ! من که شب ها برای شب بوها لالایی خواندم و سحرها پا به پای پیله ها، پروانه گی را درد کشیدم ! من که بال های پروانه های شمع سوخته را بوسه زدم و با هر قطره ی شمع،دریاها گریسته ام ...
قرار ما غریبی نبود تقدیر ناگزیر من ...من که پرستوهای مهاجر را عمریست بدرقه می کنم و رد پروازشان را به آب ،روشنی می بخشم که زود برگردند و شاید خبری برای من از آن مسافر غریب گمشده ام بیاورند ... آه که چقدر محال است آرزوی های این دل ! آه که چقدر محال است برگشتنت پدر ... آه از این تقدیر ناگزیر ...آه از این سوزگار بیرحم ...
دلم هوای سفر دارد ...جایی دور ...جایی بی نشان ...جایی که از آدم ها جز قاب عکسی ...لبخند ساده ای چیزی نباشد .جایی که آدم هایش مهربان تر از این باشند ...جایی که قیمت سنگ ها ...بیش از قیمت دل نباشد !
من بیقرار همان باد بیقراری ام که با وزیدنش ...نوید سفر می دهد، نوید رفتن ... کاش پرستوها مرا هم ببرند... لاک پشتی پیر و خسته و تنها را ! بیش از تمنای پرواز ،تشنه ی دیدارم ! تشنه ی دیدارت مسافر غریبم که سال هاست به بوی پیراهنت لحظه های تنهایی و غربتم را می گریم و یک لحظه دیدن ترا انتظار می کشم ...
پی نوشت 1 : چقدر سخته وقتی دیگران می دونن کسی رو نداری رنجت می دن ...اما همیشه کسی هست ...دستی بالاتر از تمام دست ها ...
آیا سقفی بالای سرت هست؟
نانی برای خوردن
لباسی برای پوشیدن
و ساعتی برای خوابیدن داری؟آری
نامی برای خوانده شدن
کتابی برای آموختن
و دانشی برای یاد دادن داری؟آری
بدنی سلامت برای برداشتن سبد یک پیر زن.

سخنی برای شاد کردن یک کودک
دهانی برای خندیدن و خنداندن داری؟آری
لحظه ای برای حس کردن
قلبی برای دوست داشتن
و خدایی برای پرستیدن داری؟آری
پس خوشبختی بسیار خوشبخت.

سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو
زندگی را در خود منعکس کن
ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن
همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن
آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است
عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است
عشق لبریزی شور و مستی است…سهیم شدن خویشتن با دیگران است
وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد
عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است
عشق به هیچ کس تکیه ندارد
آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود
البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست
عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق
اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود
اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد
ترس نقطه ی مقابل عشق است …نقطه مقابل عشق نفرت نیست
نفرت عشق وارونه است
در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود
عشق درهای دل آدمی را میگشاید…ترس درهای دل آدمی را می بندد
عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند
در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود
در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد
و بدین سان درختان …پرندگان… آب ها… ابرها
ماه و خورشید و ستاره ها
پاره ای از وجود آدمی میشوند
عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی
مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن
غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو
وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار
وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو
اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند
به چیزی برچسب نچسبان
یاد بگیر سازی را بنوازی
آدم ها را ببین و با آنها در آمیز
هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد
از آدم ها یاد بگیر… نترس
هستی تو را به شیوه های گوناگون حمایت میکند
اعتماد کن
اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند
نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند
عشق به خودی خود کامل است
نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست
میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است
دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم
همه دایره ها کامل اند
اگر کامل نیستند دایره نیستند
کمال ذاتی عشق نیز هست
تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی
تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی
خیلی وقت بود دیگه اینجا مطلبی نزده بودم اما این دلیل نمیشه که من آرزوم رو از یاد برده باشم... نه اصلا... من و آرزو روز به روز بیشتر عاشق هم میشیم و خدا رو شکر هرچی که جلوتر میریم بیشتر همو میفهمیم و به هم نزدیک و نزدیک تر میشیم... اگه چند وقته مطلبی نزده بودم به خاطر این بود که واقعا خیلی سرم شلوغ کار و درسام بود... پایان نامه رو هفته ی دیگه دفاع میکنم و فوق لیسانس هم تموم میشه... زود گذشت، دوران خوبی بود و پر از خاطرات تلخ و شیرین... پر از روزای خوب و بد و البته پر از موفقیت ... از دوره فوق لیسانسم راضی بودم و خوش گذشت، دوستای خوبی هم پیدا کردم اما خوب اینم تموم شد... راستش بعد از 7-8 سال دوران دانشجویی دلم برای این روزا تنگ میشه... یه حس نوستالژیک خاص به این روزا دارم... یادش بخیر انگارر همین دیروز بود دانشگاه قبول شده بودم و سرمست از اینکه یه رشته ی خوب تو یه دانشگاه خوب قبول شده بودم
. واسه ثبت نام اومده بودم حس عجیبی داشتم به دانشگاه به آدماش به همه چی اما چه زود گذشت...خدا رو شکر خیلی راضیم اما تموم شد.زندگی همینه... دل کندن از اون چیزایی که بهشون عادت کردی و دوسشون داری و پا گذاشتن تو یه مسیر جدید و نو... به قول آلبر کامو در گذر روزای سخت و آدمای سخت، این آدمای سخت و با اراده هستن که باقی میمونن... اما خوب در پس همه ی این روزا و در گذر زمان و با وارد شدن به مرحله ی جدید زندگی یه چیزی هست که سخت و بی مهابا منو استوار و شاد و امیدوار به آینده رو به جلو میبره... یه چیزی که با گذشت زمان و کهنه شدن خیلی چیزا کهنه نمیشه و همیشه برام جذاب و پر از کششه... آره عشق... عشق به کسی که دوسش داری و دوست داره و قراره که تا آخرین لحظه ی زندگیت کنارت باشه و از این به بعد این شادیها و خوشی ها و موفقیت ها رو با اون تقسیم کنی و جشن بگیری... آرزوی عزیزم به خاطر همه ی خوبیات، همه ی مهربونیات و همه ی سادگیت ازت ممنونم ... درسته که زیبایی، درسته که عاشق صورت مثل ماه و چشمای خوشگلتم و درسته که با داشتن دختر زیبایی مثل تو من هیچی کم ندارم اما تو در این چیزا خلاصه نمیشی ... مهربونیت، عشق پاکت و تمام رنجی که به خاطر موندن با من و بودن با من تو این بیش از 2 سال تحمل کردی با ارزش تر و گرانبهاتر از هر چیزی تو دنیاس... عزیزم هیچ وقت خوبیات رو که عاشقانه و با نهایت گذشت و فداکاری به خاطر من بود فراموش نمیکنم... هیچ وقت و تا آخر عمرم دونه های اشکت رو که از چشمای خوشگلت به خاطر دوری من چکید فراموش نمیکنم... همون چشمایی که روز اول آشناییمون منو اسیر تو کرد و جذبه ی زیبایی اون چشمهای مهربون و معصوم تا اخر عمرم باهامه... من قدر تو رو خوب میدونم و همه این خوبیات لحظه به لحظه تو فکر و دل و روحم جاریه و قول میدم که همه ی این خوبیا رو هرچند میدونم نمیتونم اما جبران کنم... از تو ممنونم که معنی واقعی عشق رو به من یاد دادی... از تو ممنونم که من رو لایق خودت دونستی و اجازه دادی که باهات بمونم و بدونم که مال منی... از تو ممنونم که بداخلاقیام رو و همه ی جنبه های منفی منو با بزرگواری و عشق تحمل کردی تا به اینجا برسیم... آرزوی من تو هدیه ای از طرف خدا بودی به من، تا خوشبختی رو حس کنم... و این خدایی که در این نزدیکی است... به یادمه، به یادمونه و لحظه لحظه ی این زندگی رو مدیون اونم... همون خدای مهربونی که نه به یادشیم نه ازش تشکر میکنیم و نه میخوایم که به خاطرش بهتر بشیم... اما اون با بزرگواری و رحمت بی نهایتش همیشه و همه جا کنار ماست و با نگاه مهربونش منتظر ماست که بهش رو کنیم و باهاش دوس باشیم... یا عبادی الذین اسرفوا علی انفسهم لا تقنطوا من رحمه الله*ان الله یغفر الذنوب جمیعا.... خدایا به خاطر همه ی اون چه که دادی و همه لطفت ممنونم.... آره آرزوی قشنگم به رسم سپاس اینو برات اینجا نوشتم که بدونی دوست دارم و لحطه ای از یادت غافل نیستم و به خاطر داشتنت و بودنت خوشحال و مغرور و پر از شادیم
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است
سلطان جهانم به چنین روز غلام است
دوستت دارم نازنینم
عزیزم
میدونی چه قدر دلم برات تنگ شده؟
حرفای من اینجاست توو سینم
جایی که هر لحظه دنبالت میگرده
منتظره تا برگردی
خودتم نمیدونی چه قدر دلم برات تنگ شده
دلم میخواد این دلتنگیا و دوری زودتر تموم شه
هروقت بهت میگم بی تابتم زودتر برگرد
میگی تموم میشه عزیزم یه ذره دیگه مونده
نمیدونم این یه ذره چرا اینقدر طول میکشه
احساس میکنم توو این دوریا پیرشدم
خسته ام
خیلی خسته
حتی وقتی میایی بازم دلم برات تنگه
چون میدونم میخوایی زود بری
نمیدونم چرا سهم منی که عاشقتم چرا اینقدر از کنار تو بودن کمه
تمام لحظاتی که کنار تو هستم دلم میخواد توو آغوشت گریه کنم
اما تو نمیذاری گریه کنم
اما وقتی میری گریه هام شروع میشه
میدونم باید دوباره روزای زیادی رو دوور از تو سپری کنم
نازنینم چرا اینقد ازم دوری
قلب من خسته اس....
خیلی هم خسته....
عشق... لحظه ی دو نیم کردن سیب است
که نگران نباشی
چگونه تکه ی بزرگتر را
برای خودت برداری!

دلم برات تنگ شده جونم
می میرم برات
می میرم برات
نمی دونستی که من می میرم
بی تو بدون چشات
نمی دونستی که
دلم بسته به ساز صدات
می میرم برات
********
به تو نگم به کی بگم
این روزا دارم می میرم....
دعا کنون گریه کنون
سرمو بالا میگیرم
همش تو فکرم که یه روز
تو رو دوباره ببینم
********
تو فکرتم، تو فکرتم
دارم دیوونه میشم
تو فکرتم
دل داره پرپر میزنه
تو این شبای بی کسی
فقط تنهایی با منه
توفکرتم،همش دارم
ثانیه هارو می شمرم
فقط به یاد عشق تو
چشمامورو هم میذارم
عقربه ساعت عشق
نبظش تو دستای توئه
لحظه به لحظه قلب من
غرق تمنای توئه
*******
دلم برات تنگ شده جونم
میخوام ببینمت نمیتونم
بین ما دیوارای سنگی
فاصله یک عمره میدونم
بغض ترانمو شکستم
میخوام بگم عاشقت هستم
توهستی تمام هستی ومستی وراستی من
توهستی سنگ صبورم ونگاه دورم ولبهای بسته من
دلم برات تنگ شده جونم
*********
گل خوشگلم
هنوزم با توام تا آخرین شعر....
هرجا که هستی باورمکن
بدون، با یادتوتنهاترینم
هنوزم زیر رگبار ترانه
کنار خاطرات تو میشینم
*********
ارغوان شاخه همخون جدا مانده من
آسمان تو چه رنگ است امروز ؟؟؟
آفتابی ست هوا ؟؟
یاگرفته ست هنوز ؟؟
من درین گوشه که از دنیا بیرون است
آسمانی به سرم نیست
از بهاران خبرم نیست
آنچه می بینم دیوارست
هرچه با من اینجاست
رنگ رخ باخته است
آفتابی هرگز
گوشه چشمی هم
بر فراموشی این دخمه نینداخته است
اندرین گوشه خاموش فراموش شده ،
یاد رنگینی در خاطر من
گریه می انگیزد :
ارغوانم آنجاست...
خدایا به این آدمای ظالم بفهمون
که من چقدر دوسش دارم
دوستت دارم گل خوشگلم
لی خ
سته.....












